تبلیغات
سرزمین من

سرزمین من

چهارشنبه 13 مهر 1390

مرد یعنی...

نویسنده: ریحان   

مرد یعنی یک جهان بیچارگی   یک بلای خانگی  سایه ای پردردسر  یک هیولایی دوسر  یک کویر بی گیاه زندگی با اوتباه                   آسمانی بی فروغ هرچه میگوید دروغ شوره زاری بی علف عمرزن بااوتلف                                                          البته اضافه کنم مردها اونقدرها هم اینجوری نیستند طفل معصومها

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

اناده آنلاین

نویسنده: ریحان   

سلام وطنم ای دورنزدیک ای سبزترین روح زندگی ای آبی ترین چشمه حیات ای قلب خسته زمین  دوستت دارم میدانم امروز دراین ل  حظه بوی شالیزارت دل هر عابری را می رباید ونسیم خنکت خستگی را ازتن مردان آهنینت می زداید خداقوت پدر دستهای پینه بسته ات را می بوسم کنارت نماندم امالحظه ای هم ازتوجدانبودم.اناده زیبامیدانم مثل کودکیهایم شاد وپرطراوت نیستی دعا میکنم پاینده باشی برادرهمت کن این خاک تشنه آبادی است

یاد دارم یک غروب سردسرد   میگذشت ازکوچه مادوره گرد
دوره گردم کهنه قالی میخرم   دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه وظرف سفالی میخرم   گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک درچشمان باباحلقه بست  عاقبت آهی کشیدبغضش شکست
اول ماه است ونان درسفره نیست  ایخداشکرت ولی این زندگیست؟
بوینان تازه هوشم برده بود   اتفاقامادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید   گفت آقا
سفره خالی می خرید؟

پنجشنبه 4 اسفند 1390

خاک اندوه

نویسنده: ریحان   

دردلم رست گیاهی سرسبز
سربرآورددرختی شدونیروبگرفت
این سرآورده ی خاک اندوه حاصل مهر توبود
 
توچه کم داری هیچ...
من چه دارم که تو رادر خورهیچ...
توهمه هستی من تو همه زندگی من هستی

یکشنبه 9 بهمن 1390

قصه ی دلتنگی ریحان

نویسنده: ریحان   

شب سردی بود .برف دونه دونه سیاهیهای زمینو میپوشاند.چیزی به تولدش نمونده بود.تنها بود اونقدرتنهاکه حتی کسی رو نداشت پیشش باشه چه برسه بهش تکیه کنه .دردلحظه به لحظه بیشتر میشد.انگار موجود معصوم کوچولو عجله داشت تازودتربهاین دنیای...قدم بذاره .هرچی به بابک زنگ میزد بهانه میکرد کاری براش پیش اومده.درد امونشو بریده بود.خدایا خودت شاهدی اگه تونبودی الان نه ریحان بود ونه باربد...بگذریم کاش میشد خاطراتو ازنوساخت زیبا وشیرین

چهارشنبه 5 بهمن 1390

امام رضا(ع)

نویسنده: ریحان   

امام رضا(ع)در11ذیالقعدهیاذی الحجهدرمدینه بدنیا آمدنام مادرش تکتم بودوکنیه اش ابوالحسن بود.مامون درسال200 هجریخادمانش ابی ضحاک وفرناس رافرستادتاامام رضاراازمدینه به خراسان نزد اوببرند.
مامون ازامام خواستتاخلافت رابپذیرداماامام پس ازمراجعات مکرر وتهدید مامون ولایتعهدی راپذیرفتبه شرطی که درامر عزل ونصب بزرگان دخالتی نکند امام رضا هم ازبزرگان بیعت گرفت تالباس سیاه نپوشند ولباس سبز بپوشند .
امام رضاتوسط مامون باانگور یاانار مسموم شدوبه شهادت رسید
السلام علیک یاامام رضایاغریب الغربا

پنجشنبه 10 آذر 1390

نمیدونم چرا

نویسنده: ریحان   

هرچی تصورکنید ازخوبیها توزندگیم دارم پدرومادروخانواده خوب یه شریک زندگی خوب بچه های نازوشیطون موقعیت کاری ایده آل خونه ماشین و... هرچی دلم بخواد میتونیم مهیاکنیم اما ...            حیف که خیلی وقتها اونقدر تو کار وزندگی غرق میشیم که انگار هیچ نداریم یه صبح کاری روتصور کنید بعد نماز هی بدوبدو صبحانه رو اماده کن سر بچه هادادبزن اتاقهارومرتب کن ناهار رواماده کن بد که دیرت نشه  به قول معروف به کجاچنین شتابان بدجوری باخودمون درگیریم اصلا توش غرقیم وادای ادم موفقهارو درمیاریم یه وقتایی شبهاباورم نمیشه که سرم روبالشه ووقت استراحت دارم اما بازهم خدایا شکرت خدایا به من هرچی خواستم خداییش دادی منم قول میدم به خلق اله خدمت کنم تاازم راضی باشی خدایامراببخش بخاطرتمام درهایی که کوبیدم ولی خانه تو نبود

سه شنبه 1 آذر 1390

مدرسه

نویسنده: ریحان   

دوشنبه 2 آبان 1390

حجاب خواهرم حجاب

نویسنده: ریحان   

تومسیرخونه تامحل کارم خوابگاه دانشجوییه .نمیگم خودم عندحجابم نه ولی گاهی وقتادلم میخواد ازماشین پیاده شم وبگم عزیزم با گریم وآرایش مسخره ات از زن بودنم خجالت میکشم شیک بودن جوونی وزیبایی یه مساله است وبی عفتی واغفال جوونهای مردم جداست .مشکل اینجاست تنوع طلبی و...یه روز گریبان اینجورآدما روهم میگیره
پدرم گفت پدرجان زن اگرزن باشد        شیردرخانه ودرکوچه وبرزن باشد
پدرم گفت که ای دخت نکوبنیادم           زلف برباد نده تا ندهی بربادم

پنجشنبه 14 مهر 1390

باز هم بیتابم...

نویسنده: ریحان   

سلام سالهاست فراموش شدیم ولی هستیم یاشاید هنوزیه جازیراین سقف نیلی دلی به یاد اون روزهاست اون سالهاعشق مثل اینروزها مد نبود ولی همه صادقانه عاشق بودند گرچه ازپشت پنجره شاهد زندگی هستم ولی انگار قلب خسته ام دیگر نمی تپد نه برای تو که علت تپشی نه به خدا شاید اشتباه کردی ولی میگویم ظلم کردی روزها وشبها باتوبودم همه جا همیشه اما اولین فاتحه راتو برمزار دل صدپاره ام خواندی  ... ای رویای تلخ ازدست رفته ام با تمام خستگیها هنوز دوستت دارم

یکشنبه 27 شهریور 1390

شهرمن گم شده است

نویسنده: ریحان   

توجه توجه
توولایت ما...زمین وویلا مفته مفت چوب حراج زدیم به موطن هزارتکه مان جوونا ملک بابای بیچاره روبه قیمت یه پژویهماکسیماو ...تقدیم میکنند قابل توجه تهرونیهای محترم ومشهدیهای گرامی که نیمی از سرزمین سوخته ازطمع ما رودراختیار دارند باقی املاک به قیمت بسیار مناسب
ویلا زیربنا250متر25میلیون وام بلاعوض باقی ماهی 50هزارتومان بشتابید

جمعه 18 شهریور 1390

قصه های ریحان(شیشه بلای خانمانسوز)

نویسنده: ریحان   

میناروازمدتهاقبل میشناختم دوست بودیم ولی نه خیلی صمیمی.بابک ومیناتودوست وآشنازبانزد بودند.عاشق مثل کفترا .خیلیها آرزوی زندگی اوناروداشتند .بابک کارمندیه شرکت حمل ونقل بود گاهی شبهاواسه تحویل کالا شب میموند یه شب دیروقت خراب وخسته برگشت مینا منتظربود بادیدن سرووضع آشفته بابک شوکه شد ولی به حساب خستگی گذاشت به مروراخلاق بابک عوض میشد دیگه دوست داشتنی دلسوز وعاشق نبود  یه شب گوشی بابک که روی میزتلفن بود زنگ خورد بابک نبود مینا گوشی رو برداشت از اون ورخط صدای نازک زنانه ای جواب داد الوبابک...

پنجشنبه 17 شهریور 1390

قصه های ریحان

نویسنده: ریحان   

یکی ازروزهای سردپاییزبود.دل تودلم نبود.بعدازمدتها میتونستم ببینمش.چادرم روسرم کردم وبه بهانه خونه عزیزجون(خدارحمتش کنه)رفتم بیرون.بارون نم نم میبارید .خیس خیس شدم اما باکی نبود.باهمون شرم دوست داشتنی اش اومد...هنوزسلام علیک هم نکرده بودیم که...ای وای ازدورجواد رودیدیم.به قول معروف فاتحه ام روخوندم.میدونستم زودمیره وبه بابام راپورت میده.یادم رفت بگم بابام ازاوآدمهای متعصب محل بود.پام به خونه نرسیده دیدم بابا منتظره.خیلی ازش حساب میبردیم.منواحضارکرد.نفسم نمی اومد تا تونست هم به من اهنت کرد هم به قلب مریضش فشار آورد.مامان التماس میکرد ولی فایده نداشت .یه دفعه بابارفت اماباتبربرگشت این دفعه جدی جدی میخواست منو بکشه.یهآن مامان خودش ووسط انداخت ودسته تبر به من خوردوباوساطت مامان اونروزنجات پیداکردم.خلاصه اونروزگذشت ولی هنوزبعدازسالهاکینه جوادتودلم مونده.راستی منویاسر سالهاست ازدواج کردیم ودو تاپسر شیطون داریم

سه شنبه 15 شهریور 1390

سلام شمال

نویسنده: ریحان   

اگه بچه هابذارن دلم میخواد بنویسم بادنیای شما آشنا بشم فعلا دارن میجنگند تا اتفاقی نیفتاد بای

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :